شخصیت ها

 

untitled-2.jpg

کوروش کبیر

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند  

 تا اجزا بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد .

untitled-2.jpg

رومن رولان

  دوستی که شما را درک می کند، شما را می سازد.

untitled-2.jpg

ارد بزرگ

در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود ،  در دیگری را

جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید.

untitled-2.jpg 

گوته

هر کسی که راه می رود ، می تواند گم شود.

untitled-2.jpg 

برایان تریسی

بهترین راه پیش بینی آینده، ساختن آن است.

untitled-2.jpg 

آنتونی رابینز

 اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید، در هر دو صورت درست فکر کرده اید.

 untitled-2.jpg 

توماس ادیسون

یک درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ریختن.

untitled-2.jpg

faravahar.gifگوشه‏ اى از هنر فردوسى‏ بزرگfaravahar.gif

وظيفه‏ دلپذيرى به بنده محول شده است كه در اين مجلس شريف در باب شاهنامه ى فردوسى سخن بگويم، اين كار را باكمال ارادت و اعتقاد به فردوسى ازسراخلاص پذيرفته ام بعلاوه خوشحالم كه براى نخستين بار به زيارت سرزمين كرمان و هموطنان عزيز اين سامان نايل شده ام.براستى هنر فردوسى بحدى شامل و كامل است كه حتى اگر بخواهيم يكى از مظاهر هنرى اورا دراختيار كنيم و راجع به آن صحبت كنيم، فرصتى كافى لازم است. با ارائه‏ى نمونه ها و غور ودقت در هر كدام از آنها. بنابراين بنده در وقت محدودى كه دارم و ناگزير با اختصار مى كوشم آنچه با بيان بسيار قاصر خود عرض ميكنم، درحقيقت يك اشاره‏ى خيلى نارساست.
حضار محترم توجه دارند كه در هركارهنرى، يك قسمت مهم كار هنرمند، درحقيقت نحوه‏ى عرضه كردن مطلب است البته منظور اين نيست كه جوهر وروح اثر هنرى كم اهميت است، بلكه بسيار هم اهميت دارد ولى ممكن است بسيارى ازمردم احساساتى لطيف و افكارى بلند داشته باشند، حتى در ذهن بعضى از آنان نكات گفتنى بسيار موج بزند، منتهى وقتى ميخواهند اين مطالب را عرضه كنند وسيله‏ى بيانش دراختيار شان نباشد، يعنى بيانشان نارسا باشد و ديگران ازان زيباييهايى كه آنان در ذهن و فكر دارند بى نصيب بمانند، بنابراين در مورد نقاش، معمار، هنرمندموسيقيدان و لحن آفرين، شاعر و نويسنده، در حقيقت ما ازنحوه‏ى ارائه ى اثر و تركيبى كه درمواد كارش پديد آورده است. باخبر مى شويم كه در پس اين كلمات يا اين اصوات و مواد ساختمانى چه روحى راخواسته است بگنجاند و دردرون خود چه داشته است، كه خواسته است آن را عرضه كند تا بيرونيان هم‏ازآنچه در ضمير داشته است مطلع شوند.
نكته اى كه كار فردوسى را درخشان تر مى كند، اين است كه اين داستانهايى كه ما مى خوانيم و از آنها لذت مى بريم، همچنان كه امروز معروف است، در زمان خود فردوسى هم مشهور بوده است. مردم اين داستانها راشنيده يا خوانده بودند. نو از حفظ داشتند، بنابراين تصديق مى فرمائيد كه دريك چنين عرصه اى كار شاعر و نويسنده خيلى دشوارتر ست. مثل اين است كه مطلبى را به كسى بگوييم كه ازان خبر دارد مع هذا ملاحظه مى فرماييد، همين مطلب را كسى طورى مى گويد كه همه‏ى ما با وجود اطلاع ازان لذت مى بريم و ديگرى موضوعى را كه هيچ يك ازان خبر نداريم بنحوى مى گويد كه ممكن است درما ايجاد ملال كند. كار بزرگ فردوسى اين است كه اين داستانهاى مشهور معروف را بنحوى عرضه كرده است كه همه ازان لذت برده اند و تحت تأثير بيان او قرار گرفته اند در حقيقت مى شود گفت: وى درسرودن اين داستانها آفرينشى بخرج داده است، يعنى با نحوه‏ى بيان خود لباس تازه اى بر آنها پوشانده است وحتى به آنها جاودانگى بخشيده است.
موضوعى كه اينك مى خواهم اشاره‏ى بسيارمختصرى بدان كنم، نحوه‏ى داستان پردازى فردوسى است. ملاحظه فرموده ايد: داستانهاى جذابى كه ما ميخوانيم- قصه رمان ازهرنوع- ممكن است، نظائر آنها در زندگى براى همه اتفاق بيفتد يا شبيه آن را در زندگى شنيده باشيم كار داستان پرداز اين است كه با ديدى خاص، و دركى بسيار دقيق، از اين همه وقايع كه درحيات اتفاق مى افتد بعضى را منتخب مى كند و وقتى انتخاب كرد، آن را بنوعى نشان مى دهد كه گويى حقيقتى يا واقعه اى است كه شايد ما ازان غفلت كرده ايم و او آن را به ما مى شناساند، بنابراين صحيح است كه اين انتخاب كاربزرگى است. ولى دراينجا باموضوع مهم ديگرى نيز برخورد مى كنيم كه فن داستان پردازى يا طرز اداى داستان است.
درقديم گمان مى كردند كه درداستان، طرح داستان خيلى مهم است و تصور مى كردند كه داستان نويس و داستان پرداز طرحى درذهن دارد، بعد سعى مى كند، براى تحقق بخشيدن به اين طرح افرادى را بيافريند و به هر كدام وظيفه اى محول كند، چنان كه اطلاع داريم، حتى بنيان آراء ناقدانه‏ى ارسطو در رساله‏ى« فن شعر» هم مبتنى و متكى بر همين طرح است. ولى تصديق مى فرماييد كه حالا قرنها بر آن زمان‏گذشته است. داستانهاى مختلف به نظم، به نثر، بوجود آمده يا به صحنه آمده است.
امروز اين اعتقاد بيشترست كه آن چيزى كه داستان را مى سازد، اشخاص داستانند، نه طرح. اصولا اشخاص داستانند كه طرح را مى آفرينند. به اعتبار ديگروقتى داستان پرداز، فى المثل، درداستان خود يك مرد هفتاد ساله را اسم‏مى برد، طبيعةمى بايد به او رفتار افكار و منسى نسبت بدهد، مناسب وجود آن مرد. يعنى بمحض اين كه روى او اسم گذاشت براى او تعيين سن كرد، بعضى از مشخصات اورا معين كرد ديگر دراختيار داستان پرداز نيست كه هر نوعى كه دلش بخواهد وى را بحركت دربياورد، بلكه آن شخص است كه مناسب آنچه ازاو ميزيبد رفتارمى كند. اگرداستان پرداز اين مطلب رانفهمد، اوست كه مرتكب اشتباه شده است شخص دومى كه در داستان بوجود مى آيد بسته به اين كه چه كسى باشد و چه تفكرى يا چه اخلاقى داشته باشد مى شود فهميد كه با آن شخص پيشين همفكرو همعقيده و همداستان است يا در صف مقابل او قرار مى گيرد. بنا براين اين داستان پرداز نيست كه بعد از خلق شخص دوم مى تواند آنان را باهم آشتى بدهد يا بجنگ وادارد بلكه خود اين اشخاص هستند كه حادثه را مى آفريند.
مسأله اى كه بنده مى خواهم طرح كنم، اين است كه فردوسى قهرمانان و اشخاص خودش را درداستان اعم از عالى ودانى، وزير پادشاه، پهلوان، پرستنده، رامشگر، همه را خيلى خوب شناخته است. و كردارهاى بسيار شايسته به آنها نسبت داده است. منظورم كردارهاى ممدوح نيست، بلكه غرض كردارهاى شايسته‏ى، طبقه‏ى آنها و منش آنهاست. اين مسأله وقتى روشن مى شود كه هركدام ازماوقتى به سينما يا تئاتر مى رويم، دقت كنيم و ببينيم كه دراين فيلمها و نمايشهايى كه مى بينيم، تا چه حد، اين نكته رعايت شده است. اگر با نظرى تيزبين بنگريم بسيارممكن است با صحنه هايى روبرو شويم كه قهرمانهاى آنها چنان كه بايست خلق‏نشده اند يا آن چنان كه بايد رفتارنمى كنند.
اما درشاهنامه ها بنده‏تصور ميكنم كه فردوسى نه تنها قهرمانانش را خوب خلق كرده است، بلكه آنها را خوب شناخته است. دقيق تر عرض كنم با آنها زيسته است. با آنها نفس كشيده‏است. درغم وشاديشان شركت كرده است وهمان حساسيت كه قلب آنها و عواطف آنها داشته، همان حسياسيت در فردوسى بوده است اين حس و اين هنر وقتى معلوم مى شود كه مابه كارديگران توجه كنيم، دربرخى موارد مى بينيم كه بظاهر دچار نوعى تناقض مى شويم بدين معنى كه داستان پرداز خود مخلوقش را نشناخته است.
اين نكته را هم بايد عرض كنم، كه بعضى از اين قهرمانها شايد اين طورى كه فردوسى خلقشان كرده است درداستانها و روايات نبوده اند. دوره اى كه فردوسى سخن مى گفت، دوره اى بود كه خصوصا دراواخر آن مردى و مردانگى افسرده بود، دوره اى بود كه دردستگاه غزنويان همكاران فردوسى و بسيارى ازمردم، درمسابقه ى كسب زر و جاه، فضائل انسانى فراموش كرده بودند. فردوسى با ايمانى خاص درباب شاهنامه و حماسه‏ى ملى ايران مى سرود:
 

تو اين را دروغ و فسانه مدان                    به يكسان روشن زمانه مدان‏

ولى فرخى، شاعر معاصر اوبراى تمهيد، مقدمه اى درمدح محمود ترك نژاد مى گفت:

گفتا چنو دگر به جهان هيچ شه بود                   گفتم زمن مپرس به شهنامه كن نگاه‏
گفتا كه شاهنامه دروغ است سربسر               گفتم تو راست گير و دروغ از ميان بكاه‏
 

تفاوت فكر فردوسى را با فرخى ملاحظه فرماييد! فردوسى شاهنامه را سند اصالت و تمدن و فرهنگ ايران مى داند و ديگرى حاضرست خطاب به مخدوم خود بگويد:« رستم و كيخسرو و كهين بنده‏ى تو هستند!» بنابراين فردوسى‏با اين اشخاصى كه درداستانها بوجود آورده است كمال مطلوب و سرمشقى ايجاد كرده است براى مردم قرن خودش، و به هموطنان خود آموخته است كه ايرانى بهترست و شايسته است، چگونه وطنش را دوست بدارد چگونه رفتاركند و چگونه بزرگ و بزرگوار و مرد و مردانه و استوار باشد نه تنها فردوسى اين كار را براى مردم روزگار خود كرده، بلكه با قوه‏ى بسيار قوى هنر خود توانسته است همين روح را به ما نيز القاءكند. ما قهرمانان شاهنامه را همان طور تلقى مى كنيم كه فردوسى خواسته است. ملاحظه مى فرماييد: چه قد ر، قدرت هنرى مى خواهد كه مردى هزار سال پيش حرفى بزند و بعد قرنها هنوز بتواند با عواطف ما بازى كند و همان طور كه او الها م و القاء مى كند ما ناگزير باشيم سخنش را بپذيريم. هرقدر درشاهنامه بى اختياراز سهراب خوشمان مى آيد، هرقدرسياوش را تحسين مى كنيم، يا فريفته‏ى رفتار رستم مى شويم، از كسانى چون ضحاك و گرسيوز و امثال او نفرت حاصل مى كنيم. حتى مى خواهم عرض كنم، اگركسى شاهنامه رابدقت خوانده باشد و با روح اين كتاب آشنا باشد مى تواند به عكس العمل و رفتار قهرمانان فردوسى درهر موقع و مقام پى برد رستمى كه خواننده قبلا اورا خوب شناخته است، طبيعى است با آن پهلوانيها و حيثيت، حاضر نيست تحمل دست بستگى بكند. بنابراين به او حق ميتوان داد به اسفنديار بپرخاش بگويد:
 

كه گويد برودست رستم ببند                        نبندد مرا دست چرخ بلند

در همين واقعه رستم حق دارد كه درباره‏ى رفتار اسفنديار، به زال مى گويد:
 

تو بينى به بيداد كوشد همى!                 به من زور و مردى فروشد همى!

انسان وقتى رستم را مى شناسد، مى بيند از رستم ميزيبد كه هر چيزى را تحمل نكند و در تنگناهاى دشوار حيات، استوار و پابرجا بماند.
نيز بايد عرض كنم كه قهرمانان فردوسى با طبايع گوناگونند، از قبيل: رستم، سهراب، اسفنديار، سياوش، زال، كيخسرو، كاوه، افراسياب، ضحاك، زنان و ديگران و همه در حد خودشان خوب خلق شده اند و درصحنه‏ى داستان خوب، بحركت ورفتار در مى آيند.
قوه‏ى بسيار قوى تخيل فردوسى كه اين همه آدمهاى گوناگون را آفريده است، شگفت انگيزست. آثارى را در دنياى ادب مى شناسيم كه صاحب آن اثر يك يا دوقهرمان بيشترندارد و ديگر آثار او عكس برگردانى است از اعمال قهرمانانى كه در اثر نخستين خلق كرده، حتى در عصر حاضر با آثارى روبرو مى شويم كه اشخاص داستان دوم نويسنده ازداستان اول او سخت متأثرند. هنر كسى مثل بالزاك در آفرينش اين اشخاص گونه گون است. با تنوع و رنگارنگى طبايع آنها- كه هركدام برطبق تربيت و منش خود رفتار مى كنند.
موضوع ديگرى كه مى خواستم بدان اشاره اى كنم، اين است كه درداستان يا نمايش، تنها اشخاص واقعه اهميت و اعتبار ندارند، بلكه فضاى داستان، اوضاعى كه درداستان بوجود مى آيد كه اشخاص را به حركت و تلاش وامى دارد، هريك در كيفيت كار داستان پرداز تأثير دارد. در شاهنامه آنچه به عنوان بسيار كلى و نارساى صحنه نگارى و وصف تعبير مى كنم، خيلى هنرمندانه پديد آمده است.
درقرن بيستم با اين همه وسائل، موسيقى، نور، فيلم رنگى و تجهيزات بسياراتفاق مى افتد كه در فيلمى با صحنه اى روبرومى شويم كه مى شود آن راحذف كرد يا احيانا خوب عرضه نشده است. درآثار هنرى بايد هرلحظه اى هركلمه اى كه در داستان گنجيده است، درانتقال روح و فكر اصلى اثر سهمى و نقشى داشته باشد.
در شاهنامه ما روبرو مى شويم با مواردى كه شاعر براى كلام، تفصيلى قائل شده است، مثلا سودابه سياوش را به بزم خود دعوت مى كند، فردوسى اين بزم را بشرح زير توصيف مى كند با ابياتى از اين قبيل كه عرض ميكنم:
 

شبستان بهشتى بد آراسته                          پر از خوبرويان وپرخواسته‏
سياوش چو اندر شبستان رسيد                  يكى تخت زرين رخشنده ديد
برآن تخت سودابه‏ى ماهروى                     بسان بهشتى پرر از رنگ و بوى‏

انسان وقتى به اين منظره نگاه مى كند به اين نكته مى رسد كه آيا اين صحنه لازم بود يا نبود، وقتى اين صحنه و آن فضاى عطر آميز شبستان سودابه، آن پرنيانها، آن پرستندگان زيبا و آن بزم دلكش را مى بيند، آن وقت متوجه مى شود كه دربرابر اين فريبندگى و اين كشندگى وزيبايى سودابه، سياوش چه استوارى و پاكدامنيى از خود نشان داده است كه نلغزيده است! درحالى كه اگر اين صحنه نگارى با اين كيفيت انجام نمى شد، خواننده واقعا نمى دانست كه سياوش درچه مضيقه اى قرار گرفته است يا اين خود دارى او چه كار بزرگى است و چه قدر اهميت دارد! يا مثلا وقتى گرگين مى خواهد بيژن را تشويق كند كه به مرز توران گام بگذارد و به جشنگاه منيژه برود، آن جارا با ابياتى ازاين قبيل تصوير مى كند:
 

پريچهره بينى همى دشت و كوه                        به هر سوبشادى نشسته گروه‏
همه رخ پر از گل همه چشم خواب                         همه لب پر از مى به بوى گلاب‏

اين توصيف زيبا و دلرباست كه‏پاى عزم بيژن را سست مى كند و اورا به طرف توران مى كشد. اگر قرار بود گرگين دوكلمه بگويد كه آن جا خيلى چيزهاى ديدنى است. اصلا به چشم ما خوانندگان طبيعى نمى آمد كه بيژن مردى، تصميمش را عوض كند و از ايران به توران روى بگرداند.
آن جاكه بالعكس اين صحنه لزومى ندارد و يا تفصيل كلام ضرورى نيست. فردوسى كمال حسن انتخاب و حسن بيان را بخرج داده است. پهلوانى درگذشته است، طبيعى است هركسى از در گذشت اين پهلوان محبوب متأثر مى شود وبه انديشه و تامل فرو مى رود، فردوسى دراين جا رازى بزرگ، راز بسيار مهمى را كه ذهن بسيارى از متفكران را از قديم به خود معطوف داشته است، با اين ايجاز بيان مى كند:
 

شكاريم يكسر همه پيش مرگ                       سرزير تاج و سر زير ترگ‏
چو آيدش هنگام بيرون كنند                         وزان پس ندانيم تا چون كنند

فردوسى با همين چهار مصراع، يك دنيا مطلب رابيان كرده است:
سرنوشت زندگى همه‏ى مارا. ولى درعين حال ذوقش دريافته كه اين جا جايى نيست كه يك مقاله در اين باب بپردازد يا در بيت معروف:
 

چو فردا برآيد بلند آفتاب                        من و گرزو ميدان و افراسياب‏

ببينيد با اين ايجاز و دراين مجال كوتاه چه قدر مطلب گفتنى گنجانيده است! غرضم اين است كه ما وقتى درشاهنامه‏ى فردوسى اين طرز داستان پردازى و اين صحنه نگاريها را مى بينيم، متوجه مى شويم كه مثل يك هنرمند امروزى كه مى رود درباب عصر آن داستانيكه مى خواهد بنويسد يا روى صحنه بياورد، مطالعه مى كند و قيافه و لباس افراد، آداب و رسوم آنها و نكات لازم ديگررا درنظر ميگيرد فردوسى نيز دركتاب گران قدر خود، اشخاص، فضاى داستان و هر چه رادرداستان لازم است، مانند صحنه آراى ماهرى عرضه كرده است و ما درخلال اين سرگذشتها با اين مردم روبرو و آشنا ميشويم هم احوال درون آنها رانمايش داده- كه كار مشكل ترى است يعنى ما از خصائل و افكار و خيالات قهرمانان مطلع ميشويم، برطبق طبيعتى كه دارند- وهم ظاهر و لباس و ريخت و قيافه شان را مى بينيم با تمام آداب و رسوم و اطوار و احوال زندگى آنان يعنى فردوسى داستان را درنهايت زيبايى و طراوت و بصورتى زنده وحساس پيش چشم ما داشته است و قهرمانان او خيلى طبيعى و صحيح و مأنوس رفتار مى كنند.
درروزگارى كه مباحث نقد ادبى به كيفيتى كه درعصرما مطرح است نه تنها براى فردوسى مطرح نبود، بلكه اصلا در كتب بلاغت ما اين گونه نكات به اين صورت طرح نمى شد. مردى در گوشه‏ى خراسان صرفا بر اثر ذوق بسيار لطيف و سليم خود و به زعم بنده بواسطه‏ى نبوغ ادبيش توانسته است شاهكارى بيافريند كه امروز وقتى ما آن را با آثار حماسى نوع خود دردنيا قياس مى كنيم، بسيار ارجمند ست. درحقيقت فردوسى نه تنها قواعدحماسه را رعايت كرده است، بلكه اين قواعد را آفريده است. كلام معروف لسينگ سخن سنج آلمانى در اينجا يادكردنى است كه گفت:« اگر شكسپير اطاعت از قوانين ادب نكرده باشد واى بر قوانين ادب!» حقيقت آن كه فردوسى براى ما قاعده‏ى نقد آثار حماسى رادر زبان فارسى آفريده است.اين اشاره‏اى بود بسيارمجمل به يكى از مظاهر هنر فردوسى.

untitled-2.jpg

روان شناسی ایران باستان

از دو زاویه میتوان به بررسی روان شناسی ایران پرداخت . نخست جنبه الهام بخشی آن است , یعنی درنگ در معانی و مبانی روح و روان , شخصیت و جایگاه انسان و بیماری ها و ناهنجاریها رفتاری او از دیدگاه حکیمان دوران باستان که بی تردید برای نظریه پردازان امروز الهام بخش است , دوم آنکه امروزه بخش زیر عنوان روان شناسی فرهنگی مطرح می شود که مقصود تفاوت فرهنگهای گوناگون و پیامدهای آن بر شخصیت و رفتار انسان است . ما نیز اگر بخواهیم به روان شناسی کنونی ایران , هویت ملی و فرهنگ لازم را ببخشیم , چاره ای به جز پرداختن به گذشته خویش در دو مقطع ایران باستان و ایران اسلامی نداریم .

به دور از هرگونه ملی گرایی و میهن پرستی و تنها بر اساس شواهد فراوان تاریخی و علمی باید اعتراف کرد که تمدن ایران باستان , تمدنی است که سرآمد همه تمدنهای بشری است و در تمامی عرصه های زندگی صاحب رای بوده است . با چنین پیشینه ای جستجوی تاریخچه دانش روان شناسی به لحاظ موضوع مورد مطالعه اش , پدید آیی آن مقارن با پیدایش هشیاری در انسان است , کاری سترگ و یادآور این سخن مولر در تاریخ روانشناسی می باشد که : “عرصه فراروی ما گسترده شده که احاطه بر پهنه آن نومید کننده و درسترسی بر کرانه های آن دشوار است” . حال که این گستردگی تنها یک وجه مساله است و وجه دیگر آن گرد و غبار فراموشی تحریف , درآمیختگی و نابودی است که از پی هزاران سال تاخت و تاز , بر چهره این تمدن کهن نشسته است , برای غلبه بر این ناآگاهی یا دست کم ایجاد شکاف در آن گریزی نیست جز محدود کردن جستار به آنچه باقی است که عموما آثری معدود از آیین دین کهن ایران باستان یعنی زرتشت است تا شاید در آینده با روشهای جدید شواهد بیشتری فراهم آید .

جهان بینی باستان و جایگاه انسان

با پژوهشی چند جانبه و گسترده درباره آیین و عقاید ایرانیان باستان , در مجموع در می یابیم که آنان پیرو آیین یکتاپرستی بوده اند که بر اصل تضاد دو عالم یا همان ناسازگاری دو نیروی مجرد خیر و شر استوار است . نماد این دو نیرو ( سپندمینو و اهریمن ) هرکدام با صفاتی انتزاعی همراهند . به طوریکه سپند مینو به همراه شش امشاسپند ( فرشتگان ) دیگر یعنی سپند مینود : خرد مقدس , اردیبهشت : راستی و درستی , بهمن : منش پاک , شهریور : نیروی چیرگی بر جهان , اسفند پایداری و استواری , خرداد : کمال , امرداد : جاودانگی فضایل یا فروزه های اهورامزدا به شمار می آیند و صفات منفی مقابل آنها تحت عنوان ( کماله دیوان ) از رذایل اهریمن شمرده می شود که مهمترین آنها اکومن ( منش پلید ) در مقابل بهمن و ایندره ( دیو فریفتاری و گمراهی ) مقابل اردیبهشت است . فضایل اخلاقی همانند راست گویی , وفای به عهد , مهر و محبت و . . . راه برخورداری از فروزه های اهورایی و رذایلی چون دروغ , خشم , آز , شهوت و فساد موجب پیوستن به صفات اهریمنی است . لذا گروه نخست به ایزدان و یاران امشاسپندان و گروه دوم تحت عنوان دیو از یاران اهریمن قلمداد می شود .

در اوستا و دیگر متون مزدیسنا از جهان مینوی ( روحانی و معنوی ) و استومند ( جسمانی و گیتیانه ) سخن رفته است . جهان مینوی جهانی است که پیش از آفرینش جهان مادی بوده و پس از پایان آن و بر پایی رستاخیز نیز همچنان خواهد بود . تمامی موجودات چه جاندار و چه بی جان و سرشتها و خصلتها هیاتی نااستومند ( غیر جسمانی ) در جهان مینوی دارند . سپند مینوی و انگره مینوی هریک باطن بخشی از آفرینش هستند و از این روی به عنوان دومینوی آغازین همزاد نام برده می شوند . همچمنین هریک از امشاسپندان , ایزدان و دیوان , مینوی و باطن چیزی به شمار می آیند که در این جهان پیکر مادی می یابند و از آنجا که پیوسته میان خیر و شر مقابله و درگیری است , انسان میتواند با اراده و اختیاری که دارد , در نبرد علیه نیروهای اهریمنی شرکت جوید و با انجام وظایفی که بر عهده دارد ( خویشکاری ) و بهره مندی از صفات اهورایی به سعادت مینویی دست یابد و در سرای دیگر به بهشت اهورایی برسد . همچنین میتواند با پیروی از اهریمن و صفات اهریمنی , ضمن تباهی این جهان , در دوزخ اهریمن جای گیرد . البته جایگاه کسانی که نسبت اعمال نیک و بدشان یکسان است در همیستگان ( برزخ ) خواهد بود .

در هر صورت انسان به عنوان آخرین آفریده خداوند از بالاترین جایگاه برخوردار است و بی آنکه داغ ننگ گناه ازلی بر پیشانی داشته باشد , صرفا برای نبرد با نیرویهای اهریمنی و آبادانی جهان از یک سو و پیوستن به صفات الهی و رسیدن به سعادت مینوی از سوی دیگر است که به این جهان قدم گذارده است . از این روست که آسمان به انسان ( از زبان فردوسی بزرگ ) میگوید :

تو از من به هر باره ای برتری            روان را به دانش همی پروری

پذیرنده هوش و رای و خرد              مر او را دد و دام فرمان برد

نیروهای روان آدمی ( نظریه شخصیت )

بر مبنای یسنا ( دومین بخش از اوستا ) شخصیت انسان از 9 قسمت تشکیل شده است که سه قسمت آن مادی ( جسمی ) است و سه قسمت اثیری ( حیاتی ) و سه بخش دیگر معنوی و روحانی است که این اجزا عبارت است از :

گئیتا : ماده یا عناصر مادی , ماده تشکیل دهنده بدن , احساسات, تنو : دستگاه اعصاب , کالبد , ازدی : اسکلت , قسمت استخوانی و دستگاه پی , اوشتان : نفس , جان , نیروی زندگی گرمی قلب , کهرپ : کالبد اثیری , شکل , تویشی : نیرو , توش و توان , بئودنگ : هوش , شعور باطنی , نیروی فهم , اوروان : نفس مودرک , روح , فره وشی : فروهر , گوهر معنوی کائنات .

اجزای مادی با مرگ از بین می روند و قسمتهای اثیری نیز پس از مدتی پس از مرگ طبق قوانین خاص فانی میشوند . ولی قسمتهای معنوی باقی می مانند و به کار خود ادامه می دهند . در هات 46 یسنا دو نیروی دیگر نیز به سه قسمت معنوی اضافه شده است :

اهو : جنبه معنوی ضمیر یا جان

دئنا : دین , اخلاق , فضیلت و وجدان

بدین ترتیب جان , وجدان , بوی , روان و فروهر نیروهای پنجگانه روان آدمی هستند که جملگی پس از مرگ جاودانند . ( 1 ) چنان که در جای دیگر یسنا میخوانیم : سراسر هستی خویشتن : تن , استخوان , جان , پیکر , توش , بوی , روان و فره وشی را فراز آوریم و در خورپیشگاه دانیم ( 2 ) معانی دقیق تر و وظایف نیروهای پنچگانه به شرح زیر است :

اهو : که در پهلوی و فارسی اخو آمده است به معنی جان یا قوه حیات و زندگی است . کار اخو این است که بدن انسان را نگهبانی کند و اعمال آن را به نظم و نسق طبیعی بگمارد . این قوه از لحاظ درجه پایین ترین قوه است , با بدن هستی می یابد و ظاهرا با آن نیز نابود میگردد .

دئنا : که در پهلوی و فارسی دین گفته می شود در ظاهر واژه ای عربی است ولی کاملا ریشه ای ایرانی دارد که وارد زبان عربی شده و دین و ادیان را شکل داده است . دئنا اگر چه به معنی کیش و آیین نیز هست , ولی غالبا به معنی وجدان و حس جاودانگی و ایزدی انسان است . این قوه مستقل از جسم است و آغاز و انجامی ندارد . خداوند آن را در باطن آدمی به ودیعه گذاشته است تا همواره او را از نیکی و بدی اعمالش آگاه سازد . آنچه نیک است , می ستاید و آنچه بد است نکوهش می کند . منتها شرط تاثیرش آن است که انسان به این آوای درونی گوش فرادهد . دین پس از مرگ در سر پل چنوت ( صراط ) به صورت دختری زیبا و درخشان به روان مرد پاک و پارسا رو میکند و میگوید : من پیکر کارهای تو هستم و به روان مرد بد کار به صورت زن زشت و بدکاره ای اعمال می شود و او را از هیکل منفور و ناموزون خود می رنجاند و در دیدگاه آن مرد ظاهر می گردد .

بئودنگ : یا بئوذ که در فارسی بوی گفته می شود به معنی بوئیدن و قوه ادراک و فهم انسانی است . از این رو حافظه , هوش و قوه تمیز را اداره میکند . به نظر می رسد که بوی با بدن به وجود می آید , ولی پس از آن فانی نمی شود و با روان به جهانی دیگر می شتابد . دکتر نجم آبادی رسانده پیام حواس از راه سلسله اعصاب را جز وظایف بو دانسته است و احتمال می دهد که بوی در خواب کار نکند .

روان : مسئول اعمال انسانی چون انتخاب خوب و بد است , لذا کردار زشت و نیک از او بازخواست می شود و پس از به حسب انتخاب خویش پاداش یا پادفره ( مجازات ) می بیند . دکتر جلیل دوستخواه بر اساس برخی متون دیگر روان را دارای سه بخش می داند : روان اندر تن یا روان نگهبان , روان بیرون از تن , روانی که در جهان مینوی است .

فره وشی یا فروهر : فروشی به معنی نگهبان است . فروهر فرشته ای است که نه تنها در انسان , بلکه در کلیه مخلوقات موجود است . فروهر مرد ناپاک را دیو گویند . تاریخچه فروهر به بیش از سه هزار سال پیش بازمیگردد . حتی در شهر پارسه داریوش بزرگ ( تخت جشمید ) نیز بالای بیشتر نگاره ها نشان ایرانی فره وشی کنده کاری شده است که نشان از درخواست از اهورامزدا برای پایداری این مکان و پادشاهان ایرانی بوده است . به عقیده مرحوم دکتر مهرداد بهار در مرحله ای بسیار کهن اقوام ایرانی به فروشی به عنوان روان نیاکان مینگریستند و بعدها روان و فروهر از هم جدا شده اند . برخی دیگر فروهر را نیروی جنبش و پویش دانسته اند که همچون پرتو خورشید خداوند به موجودات می تابد و مادام که انسان زنده است , فروهر در درونش به عنوان نیروی ویژه روان مایه ترکیب و ترتیب آن است و پس از مرگ به سوی خداوند باز میگردد , لذا از آن به عنوان فروغ ایزدی نیز نام برده می شود . به زعم بسیاری ایده ( مثال ) در فلسفه افلاطون , صورتی از فروهر در اندیشه دینی و هستی نگری زرتشتی است .

سنخهای شخصیتی

در تاریخ فلسفی روان شناسی , قدیمی ترین تیپ بندی را به بقراط یونانی ( 460 پیش از میلاد ) نسبت داده اند که بر اساس غلبه اخلاط چهارگانه سودا , صفرا , بلغم و دم , چهار تیپ شخصیتی را مشخص نموده است . سیریل الگود معتقد است که نظریه طبایع چهارگانه در اصل هندی است و سپس ایرانیان آن را بسط دادند و گسترش یافت و آنان در اختیار یونانیان و بقراط قرار دادند . بر اساس این نظریه که بر تشبیه انسان به جهان معنوی استوار است , در ادبیات مزدیسنایی قابل پیگری است , چنانکه تشبیه پشت به آسمان , بافتها به خاک , استخوانها به کوهها , عروق به نهرها , خون به دریا و آب , کبد به گیاه , مغز به فلز در نوشته ها دیده می شود و وجه تشبیه نظریه عناصر چهارگانه با همان آخشیج های آتش , باد , آب و خاک است . به قول فردوسی بزرگ :

چون این چار گوهر به جای آمدند           ز بهر سپنجی سرای آمدند

در بین روان شناسان معاصر هانس آیزنگ روان شناس نامدار انگلیسی , طبایع چهارگانه را در نظریه درون گرایی , برون گرایی , روان آزردگی , فقدان روان آزردگی بازیابی نموده است .

نظریه شخصیتی ایران باستان

در بررسی تطبیقی روان شناسان ایران باستان با روان شناسی جدید , طرف نظر از مباحث متافیزیکی آن , دست کم دو موضوع جلب توجه میکند . اول بازیابی مفاهیم ساختاری یعنی پیدا کردن معنای امروزی نیروهای پنجگانه روانی با مفاهیم مشابه آنها در مکاتب جدید روانشاسی , دوم مقایسه این نظریه با نظریات رایج شخصیت با توجه به ملاکها و معیارهایی که برای این امر وجود دارد . آنچه ذیلا در این باب عرضه می شود , نه یک نظر واقعی , بلکه گمانه زنی اولیه است که نگارنده امیدوار است با ابزار نظر اهل فن صیقل خورده و شکل مناسبی به خود بگیرد .

به نظر می رسد اخو ( جان ) را که قوه حیات است و کارش نگهبان بدن انسان است و ایجاد نظم و نسق طبیعی در آن می باشد , میتوان معادل غرایز یا انگیزه های فیزیولوژیک دانست و تا حدی مشابه مفهوم نهاد در نظریه فروید به شمار آورد . دئنا به معنی وجدان به طور روشن تری با مفهوم فرامن فروید همسان به نظر می رسد . بوی قوه فهم و درک که حافظه هوش و قوه تمیز را اداره میکند و پیام آور حواس دانسته شده , نزدیک به مفهومی است که امروزه شناخت یا فرایندهای شناختی یا بخشهای شناختی شخصیت نامیده میشود . روان با مفهوم اراده , اختیار , انتخاب و مسئولیت مربوط می شود که در نظریه رفتارگرایی کاملا نفی شده است , در نظریه های روان تحلیلی ( روانکارانه ) شبحی از آن در مفهوم من دیده می شود که وظیه اش شناخت و دفاع است . ولی در نظریه های شناختی و نظریه های انسان گرایانه با تعریفی جدید و عینی در مفهوم خود یا خویشتن مورد توجه قرار گرفته است . بالاخره فروهر ( نیروی پویش ) میتواند تمثیلی برای جنبه های انگیزشی شخصیت به ویژه انگیزه انگیزه های روانی مشابه آنچه فروید در پویایی انرژی روانی بیان کرده است , تلقی شود یا معادل تقریبی برای مفهوم خود شکوفایی در نظریه راجرز به حساب می آید .

در باب دوم یعنی مقایسه نظریه شخصیتی حاصل از آموزه های زرتشت با مکاتب جدید ابتدا باید ملاکهای مقایسه تعریف شوند . دکتر سیاسی تفاوت نظریه های شخصیت را در ملاکهایی چون میزان اهمیت برای ناهشیاری , یادگیری تاثیر محیط , وراثت کل گرایی یا جزء گرایی , گرایش به گذشته یا آینده و . . . میداند ( 3 ) . دکتر شاملو این ملاکها و معیارها را تحت عنوان فرضیه اساسی در مورد بشر توسعه داده است و در 18 مفهوم که دو به دو مقابل هم قرار میگیرند تعریف نموده است .

آزادی ( اختیار ) , جبر : منطقی بودن و غیر منطقی بودن , کل گرایی و جز گرایی , ساخت گرایی و محیط گرایی , تغییر پذیری و ثبات , ذهنیت و عنیت , تعادل و تکامل , رشد و خودشکوفایی , درون کنشی و برونکنشی , شناخت پذیری و شناخت ناپذیری ( 4 ). بر اساس این مفاهیم میتوان اساس نظریه شخصیتی ملهم از کیش باستان را به ترتیب زیر دانست :

اعتقاد به آزادی و اختیار در برابر جبر : البته آزادی معقول و محدود , چرا که از یک سو انسان را مسئول دانسته است , سعادتمندی در این جهان و آن جهان یا قرار گرفتن در کنار اهریمن و تیره روزی این جهانی و آن جهانی را نتیجه انتخاب خود او قلمداد میکند و از سوی دگیر خداوند را همه توان و آگاه بر همه چیز میداند . ابداع بازی تخته نرد در مقابل شطرنج دانشمندان هندی نیز که در شاهنامه قید شده است نشانه همین رویکرد است .

اعتقاد به منطقی بودن انسان در برابر غیر منطقی بودن : نخسیتن آفریده خداوند , خرد مقدس ( سپندمینو ) است که مهمترین فروزه او نیز به شمار میرود و مایه برتری انسان بر سایر مخلوقات برخورداری از خرد است و نخستین گام در راه سعادت یا شقاوت , اندیشه پاک یا پلید است .

کل گرایی و گرایش به ساخت گرایی : گرایش به فطرت در مقابل محیط گرایی , از اعتقاد به نظریه اخلاط یا طبایع چهارگانه حاصل می شود . چنانکه دکتر شاملو خود و طرفداران این نظریه و نظریات مشابه همچون کرچمو و شلدون را فطرت گرا میداند .

گرایش به ثبات : اگر مبنا را بر فطرت گرایی و ساخت گرایی قرار دهیم , نظریه شخصیتی ملهم از این مجموعه , به ثبات در شخصیت و رفتار گرایش بیشتری خواهد داشت تا تغییر پیذیریهای مداوم و اساسی , اما در این آیین هرگز اراده تغییر از انسان سلب نشده , چه در جهت مثبت و چه در جهت منفی , یعنی بر خلاف فروید معتقد نیست که شخصیت در مرحله لی قبل از پنج سالگی کاملا شکل میگرید و انسان اسیر این تجسم انگیزه های ناهنجار است . تغییرات ناگهانی مثل تغییر شخصیت جمشید را نیز ناشی از تصمیم خود او بر اثر رذایلی چون غرور و خودپسندی میداند .

گرایش به ذهنیت : توجه و باور به پدیدار شناسی فرد , ملاک گرایش به ذهنیت و اهمیت دادن به محرکهای محیطی ملاک عینیت قلمداد می شود و بر این اساس اهمیت که بر نقش پندار در زندگی داده شده , آن را به ذهنیت نزدیک تر میکند و تاکید بر اراده و اختیار انسان از تاثیر محرکهای محیطی میکاهد .

گرایش به خود شکوفایی : مکاتب روان شناسی در تجلیل انگیزه های انسانی دو گونه موضع گیری کرده اند , برخی مانند فروید معتقدند که کاهش تنش و ایجاد تعادل عامل اصلی انگیزش انسان است و برخی چون راجرز بر آنند که بشر به تعادل بسنده نمیکند و به دنبال ایجاد تنش برای رسیدن به رشد و خودشکوفایی است . مزدیسنا ( دین کهن ایرانی ) با مطرح کردن نبرد بین خیر و شر و توصیه به انسان برای قرار گرفتن در جبهه اهورایی و پیش کشیدن فلسفه فره وشی یعنی نیروی پویایی که انسان را در جهت رشد و شکوفایی سوق میدهد , در جرگه معتقدان به خود شکوفایی جلوه مینماید .

گرایش به درون کنشی : در این بعد پرسش اصلی یافتن علت رفتار انسان است که آیا از درون او نشات میگیرد یا از محیط و محرکهای آن ؟ در آیین ایران باستان به نقش عوامل محیطی در زندگی همچون عوامل جغرافیایی اهمیت داده شد , لیکن تاکید بر اراده آزاد و اختیار گزینش در انسان , فطرت گرایی , ثبات و خود شکوفایی به معنی گرایش به درون کنشی است .

شناخت ناپذیری انسان : در فرهنگ کهن ایرانی شواهد بسیاری بر کوتاهی سقف دانش انسان در برابر هستی و وجود خود , که نسخه رازآلود آفرینش است , ذکر شده است . از سوی دیگر خردورزی در کشف رازهای هستی وجه ممیز انسان از سایر موجودات است . در مجموع چون منظور از شناخت پذیری در نظریه های شخصیت , یپروی از جبرگرایی و عینیت است , همانند رفتار گرایان , باید گفت ایرانیان به شناخت ناپذیری نزدیک بوده و با انسان گرایان هماواز بودند .

در آیین باستان , انسان از اراده آزاد برخوردار است . جنبه های زیستی و اجتماعی او هردو به تناسب مورد توجه قرار گرفته , رفتارش از روابط پیچیده و پویا نشات میگیرد و الگوی مناسب برای او ارگانیسم منطقی یا همان الگوی تعقل است . رفتار انسان تابع آثار درونی ( درون کنشی ) بوده , از خویشتنی آزاد برخوردار است و عوامل هشیار ( خرد و عقل ) نقش مهمتری در رفتار او ایفا میکنند . لدا انسان مسئول اعمال خویش به شمار میرود , شناخت و خرد و پندار , بر عاطفه و هیجان تقدم دارد , چون هیجانات مثبت از خرد الهی و اندیشه نیک حاصل می شوند و هیجانات منفی از اهریمن ( خشم , آز و شهوت ) . کردار نیز اهمیت ویژه ای دارد که البته در سلسله مراتب بعد از اندیشه قرار میگیرد و در هر صورت از خرد تبعیت میکند . گذشته در شخصیت انسان نقش ایفا میکند , اما نه در حدی که اراده انسان را سلب نماید . حال مهم است چون نبرد خیر و شر همواره در جریان است و انسان با اندیشه و گفتار و رفتارش میتواند موقعیت خود را در هر لحظه تعیین نماید , به عبارت دیگر پویایی این نظریه که در مفهوم فره وشی نمایان است , حال را مهم می سازد و آینده از آن رو تاثیر گذار است که نظام ایرانی , سیستمی غایت انگارانه است که بر اساس آن , جهان به یک رستاخیز ختم می شود , اما این غایت انگاری به ریاضت طلبی ختم نمی شود و بر عکس , برخورداری این جهان و آبادانی و زندگی توام با آسایش و شادی و شکوه هدفی ستودنی است .

بن مایه ها :

1 ) تاریخ طب , دکتر محمود نجم آبادی ج اول

2 ) اوستا ترجمه دکتر جلیل دوستخواه ج اول 216

3 ) نظریه شخصیت یا مکاتب روانشناسی ج پنجم دانشگاه تهران

4 ) مکتبها و نظریه ها در روانشناسی شخصیت , دکتر سعید شاملو ج چهارم

untitled-2.jpg

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed